خداوند فیاض است اما به هر کس آن چه را که شایسته اوست عطا می کند که این عطا به قول عارف بزرگ ملاصدرا درست به اندازه ی رویاهای فرد بوده و متناسب با
ایمان و عمل اوست!
به قول مولانا درد انسان از گرسنگی نیست ! بی پولی هم نمی تواند او را از پای در آورد !حتی آوارگی بی خانمانی! یعنی آنچه باعث رنج انسان می شود نداشته های مالی اش نیستند! تمامی این نداشته ها را باید در چیزی دیگر و خلایی بزرگ تر جست و جو کرد !
حضرت مولانا نام این خلا را فراموشی می گذارد! یعنی از یاد بردن چیزی که پیش از این مایه آرامش ما بوده اما هم اکنون آن را از یاد برده ایم.
چرا حال دچار نگرانی شده ایم؟ چرا گمان می کنیم که دیگر از خدا کاری ساخته نیست و باید دست به دامن این و آن شویم؟!
این فراموشی بعضی از ما را به سوی گناه و عصیانگری کشانده است..
اما من هیچ کدوم از حرفای بالا رو قبول ندارم خدا قدرتش و داره که خیلی از کارارو بکنه اما این کارو نمی کنه چون باید تا حد مرگ زجر بکشیم تا حد مرگ.....
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:40  توسط باران
|
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانی است
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد
وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزارن ساله به هم می رسیم و آن گاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد
ای یار ! ای یگانه ترین یار ! " آّن شراب مگر چند ساله بود؟ "
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند؟
سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را به حفره های ایمان و اعتماد بدل می کنی
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ...
" فروغ فرخزاد "
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:53  توسط باران
|
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند من چگونه دیوانه شدم:
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند از خواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است. آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شهر شروع به دویدن کردم وفریاد زدم:
دزددها!دزدها! دزدهای لعنتی!
مردها و زنها به من می خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هاشان گریختند. چون به میدان شهر رسیدم ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد: ای مردم ! این مرد دیوانه است!
سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد.. جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گوئی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم : مبارک باد آن دزدانی که نقاهایم را دزدیده اند!
این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم:
آزادی در تنهائی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند می کوشند تا ما را به بندگی کشند. اما نباید برای نجاتم بسیا مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!
" دیوانه و خدایان زمینی(جبران خلیل جبران )"
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 21:1  توسط باران
|
خانه به دوشی کلاغ قصه ها هم که تمام شود
قصه ی انتظار من و هیچ گاه آمدن تو به سر نمی رسد
هزار و چند شب است
تکرار نیامدنت را برای کودک گریان چشم ها لالائی کرده ام
اما...
هرگز را هیچ گاه باور نمی کنم!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:3  توسط باران
|
از بهار تقويم مي ماند
از من..! استخوان هايي كه تو را دوست داشتند !
الياس علوي ، شاعر پارسي گوي
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:27  توسط باران
|
همه ماها در ظاهر می گیم خدا خدا... همش دروغه در واقع منظورمون اینه :از همه جا رونده شدیم چاره ای نموند اومدیم پیش تو واسه اینکه از شر مشکلاتمون راحت بشیم پس در واقع به خاطر خودمون می ریم پیشش.
حالا من یک سوال دارم اگه یک آدم با قدرتی و می شناختیم که می تونست تمام نیازمون و بر طرف کنه بازم می گفتیم خدا ؟ اصلا بازم پیشش می رفتیم ؟
من می گم عمرا اگه این کار و می کردیم حتی اسمشم فراموش می کردیم اما من دوست داشتم اینطوری بود یعنی خدا یکی و می آفرید فقط برای رفع نیاز آدما بعد معلوم می شد کیا واقعا عاشق خدا هستن..
حالا یک سوال دیگه اگه یک همچین آدمی بود پس خدا به چه دردی می خورد؟ اصلا ما آدما چرا باید خدا رو دوست داشته باشیم ؟
می گن خدا صفت های زیادی داره اما من می گم ما فقط صفت قادر بودنش و شناختیم و بس...یعنی فکر می کنم اکثر آدما خیلی خوب فهمیدن خدا موجود قادریه چون این به نفعشونه تا مشکلی پیش بیاد سریع می رن پیشش تا از شر مشکلاتشون راحت بشن خدا هم که میگن مهربونه بهشون کمک میکنه.
احساس می کنم از قبیله ی آدما نیستم دارم از زندگی اونا و خدائی که اونا ظاهرا می پرستن حرف می زنم راستش و بگم؟ از اینکه بخوام فقط خدا رو برای رفع مشکلم دوست داشته باشم خجالت می کشم برای همین در بدترین شرایط به خدا هیچی نمی گم خجالت می کشم ازش چیزی بخوام دهنم بسته می شه فقط نگاش می کنم حس می کنم اونم گاهی نگام می کنه بعد گریه می کنم بازم هیچی نمی گم تا خوابم ببره وقتی گریه می کنی زودتر خوابت می بره شاید این کارو خدا می کنه تا کمتر ناراحتیم ادامه پیدا کنه یعنی اگه از خدا هیچی نخوای اونم هیچ کاری برات نمی کنه ؟
من نمی فهمم چرا باید دوسش داشته باشم اگه فقط برای نیازه من این پرستش و نمی خوام .شما می دونین چرا خدا رو دوست دارین ؟ صادقانه بگید به همین دلیلی نیست که من گفتم؟ شما می گید خدا بهش بر نمی خوره وقتی می بینه هر کی فقط برای مشکلش میره پیشش و مواقع دیگه هیچ یادی ازش نمی کنه؟ خدا ساخته شده فقط برای همین؟...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:21  توسط باران
|
باور می کنید انسانی آرزوئی بس بزرگ در دل داشته باشد سالیان سال... و هر روز از آن آرزو دورتر شود و هر روز نرسیدن به آن آرزو روح و جسمش را بفرساید و او را هر ثانیه به سوی مرگ هل دهد در حالی که او خوب می داند که هرگز به آن آرزو نخواهد رسید اما باز هم به راهش ادامه دهد! ؟
آخر چرا؟ این عجیب نیست ! انسانی که می گویند خود شیفته است و هیچ چیز را بیشتر از جان شیرین دوست نمی دارد به این سادگی جانش را در حراج آرزوئی محال می نهد..! خسته است خسته سالیان دراز رنج و اندوه که سهمگین ترین و بی رحمانه ترین شلاق ها را به روح و جسمش نواخته است... دلش می خواهد رها شود بگریزد بیاساید تنها لحظه ای آرام بگیرد ...اما دیگر راه گریزی نیست داشتن یا نداشتن آن آرزو ارمغانی جز رنج و درد برای او ندارد. با خود می گوید این طلسمی سهمگین است که رهائی از آن ممکن نیست یا سرنوشتی است که خدا برای او مقدر نموده تا تمام عمر در رنج و عذاب به سر ببرد تا بمیرد و این است تقدیر او... این انسان از یک ره گم کرده هم عاجزتر و بیچاره تر است ره گم کرده امید پیدا کردن راه را دارد اما اینچنین انسانی تنها دو راه در پیش رو دارد که هر دو رنج و غم را به او هدیه می دهند...
برایش دعا کنید اگر امید دارید که دعاهایتان توسط کسی شنیده شود...
از کلمه التماس دعا بسیار منزجر می شوم چرا که نمی دانم از کسی که در خواست دعا کرده ام انسان شریفی هست یا نه... انسانها بسیار حقیرند و در عین حال گاهی بسیار بزرگ.. و همین تضاد در زندگیست که آدمیان را در روی زمین سر گشته و حیران کرده است!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:11  توسط باران
|
خداوند بی نهایت است اما : به قدر
نیاز تو فرود می آید،
به قدر آرزوی تو گسترده میشود و
به قدر ایمان تو کارگشاست....
اما ما آدمها با وجود فهمیدن و دانستن تمام این مطالب باز هم ناسپاسیم...
اما من مطمئنم خدا ما رو درک می کنه و ازمون ناراحت نمی شه چون اون خیلی مهربونه.
من خیلی وقتا گاهی که در شرایط روحی خوبی نیستم با خدا خیلی بد حرف می زنم مثلا می گم خدا ازت بدم میاد تو دروغگوئی و ...... که از گفتنش شرمنده ام اما حتی در همون لحظات که این حرفا رو می زنم نگاه مهربونش و حس می کنم و بعد که حالم بهتر می شه ازش معذرت می خوام و می دونم که من و می بخشه . من دوست دارم هر جور که دلم بخواد با خدا حرف بزنم و فکر می کنم این حق ما آدماست وگرنه تو این دنیا میمیریم این روزا نمیشه حرف دل و به هر کسی زد جه کسی بهتر از خدا...دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:51  توسط باران
|
احساس می کنم هر روز تبدیل به موجود دیگری می شوم و هرروز باید ساعاتی را برای شناختن فرد جدیدی که در واقع خودم هستم! صرف کنم. گاهی مات و مبهوت می شوم با ناباوری به خودم می نگرم که هی چه می کنی؟! به خودم نهیب می زنم مگر عقل از سرت پریده ؟ اما آن من جدید کار خودش را می کند. هر روز یا گاهی هر ساعت موجودات جدیدی در درون من در حال آمد و رفت هستند. و من همه وقتم را صرف کلنجار رفتن با آنها می کنم . گاهی آنچنان درگیر خودم می شوم که دیگر فرصتی برای بودن و حرف زدن با اطرافیانم پیدا نمی کنم یا اگر مجالی هم پیدا شود حوصله ای باقی نمی ماند.اینگونه می شود که از آنها دوری می کنم و آنها می پندارند که من شیفته تنهائی هستم . اما بی خبرند که من تنها نیستم. اصلا منی وجود ندارد " ما " هستیم .از این رو شناختن خودم برایم بس دشوار شده است. اگر هم با تلاش بسیار به این شناخت برسم ساعتی بعد با ورود فرد دیگری هر چه ریسیده ام پنبه می شود..! احساس می کنم باید طغیان کنم در برابر تمامی افرادی که در وجودم به زور خود را جا داده اند تا از من منی بسازند که من نمی خواهم می خواهم طغیان کنم تا من واقعی خودم که دوستش می دارم خود را به من نشان دهد مرا از این همه سرگردانی نجات دهد و آرامش را به من هدیه دهد
..
کوچکتر که بودم تصورم از خودم یک فرد ساده ای بود که به راحتی قابل شناخت است همین تصور را راجع جهان اطرافم و تمام آدم ها داشتم همه را بسیار خوب و نیک می دیدم و گاهی از جانب دوستان واطرافیانم به خوش بینی ساده لوحانه ای محکوم می شدم. اما اصلا از این تصور اندوهناک نمی شدم چون می پنداشتم آنچه من می گویم و می بینم درست است و آنها در اشتباهند. به هر حال تصورم درست یا غلط باعث می شد زندگی راحت و آرامی داشته باشم و دنیای اطرافم را زیبا ببینم. اما با وجود آن آسودگی دوران بی خبری و بچه گی من اصلا آن را نمی پسندم.
من بر خلاف نظر تمامی آدمها که بچه ها را پاکترین موجودات عالم میشناسند من این تصور را ندارم چون بچه ها نا آگاهند در جهل و بی خبری به سر می برند حتی اگر هم بخواهند گناهی مرتکب شوند توانائی انجام آن را ندارند حتی بدی و بد بودن را نمی شناسند در جهل و بی خبری مطلق به سر می برند مانند انسانی که در یک اتاق در بسته محبوس است و نمی تواند آزاری برساند و گناهی انجام دهد. از نظر من پاکترین افراد کسانی هستند که با شناخت و قدرت انجام گناه دست به انجام آن نزند. از نظر من یک بچه فردی است خنثی نه خوب نه بد و اگر هم خوب است چون توان بدی از او صلب شده است.
حال که بزرگتر شده ام شناخت اطراف برایم بسیار دشوار شده است. حتی از شناخت خودم هم عاجز شده ام. احساس می کنم هیچ موجودی در روی زمین مثل من اینقدر در وجودش تضاد ندارد.
از خودم می پرسم من که حتی نمی توانم خودم را بشناسم چگونه می توانم خدا را بشناسم؟! باز از خودم سوال می کنم خداوند چرا ما را بدین سان پر رمز و راز و پیچیده آفرید که حتی از شناخت خود هم ناتوان باشیم؟؟
شاید جواب این سوال این باشد :هر کس می خواهد خدا را بشناسد باید اول خود را بشناسد !
شاید خدا می خواهد ما به آسانی به او دست پیدا نکنیم !
اما صادقانه بگویم مواقعی که اندکی از این آشفتگی آسوده می شوم از اینکه این آشفتگی و سرگردانی در وجودم طغیان می کند خشنودم و احساس می کنم روزی به آرامش خواهم رسید... آمین!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط باران
|
وقتی چندین سال از عمرت با رنج و درد بگذره با عذاب بگذره دیگه بعد از یک مدتی بهش عادت می کنی دیگه حتی برای خلاصی ازش تلاش نمی کنی حتی دعا هم نمی کنی.. اون وقته که برای اینکه زندگیت از تکرار غم و درد مکرر در بیاد همش با غم نگذره دلت و با شادی بقیه خوش می کنی اگه دعائیم بکنی برای رهائی اونا از غم و درد نه خودت. انگار خودت و کاملا فراموش کردی غرق شدی تو دنیای بقیه و خودت و به خاکسپردی زنده زنده... تازه وقتی همه میان پیشت بهت می گن ممنون که برای ما دعا کردی.. همیشه دعاهای تو برای من خوب بوده.. خدا تورو خیلی دوست داره ... لبخند می زنی خوشحال میشی ! چون احمقی... چون خبر نداری که خدا برای اینکه خوب داغونت کنه این کارو می کنه می خواد بهت بگه من اگه بخوام می تونم نجاتت بدم اما این کارو نمی کنم چون تو آفریده شدی برای عذاب...
اما توی این ته چاه یک امید توی وجودت هنوز مونده . با خودت می گی توی این تاریکی و یاس مطلق این امید چیه که بیهوده تو دلم روشنه؟؟!
من خوب میدونم اون چیه:فقط یک سرابه پوچ و عبس ! برای اینکه خدا بتونه تو رو تا آخر بازیش بکشونه تو دلت روشن گذاشته که یک وقت زودتر از تموم شدن بازی کار خودت و نسازی . اینطوری که بازی بهش نمی چسبه مزه نمی ده. خودشم خوب می دونه کی اون کرم شبتاب مسخره رو خاموش کنه وقتی دیگه به ته خط رسیدی و جون دادی..
همینطور به حماقتت ادامه می دی ... وقتی از این کابوس بیدار می شی که می بینی سالهاست از این دنیا رفتی و فراموش شدی ... و نفهمیدی کی بازی تموم شد!
تقصیر هیچکس نبود ما احمق بودیم و خدا هم عاشق بازی بود...
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:22  توسط باران
|
هنگامی که اندوه من متولد شد مانند پرستاری مهربان به او شیر دادم و با چشمانی عاشق برایش شب زنده داری کردم . سپس اندوه من مانند هر موجود زنده ی دیگر رشد کرد و نیرو گرفت و سرشار از زیبائی و شادابی شد لذا به یکدیگر علاقه مند شدیم و هردو به جهان گرداگردمان نیز عشق ورزیدیم زیرا اندوه من دارای قلبی نازک و مهربان بود و قلب مرا نیز نازک و مهربان گردانید.هرگاه با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان می نشستند و به آواز ما گوش فرا می دادند زیرا آواز ما همچون اعماق دریا و شگفتی های خاطرات بود. هرگاه من و اندوهم راه می رفتیم مردم با چشمانی لبریز از عشق و اعجاب به ما می نگریستند و با نرم ترین وشیرین ترین الفاظ درباره ی ما سخن می گفتند در حالی که برخی با حسد به ما می نگریستند زیرا اندوه نزد آنان گرانبها و پسندیده بود و من از داشتن آن به خود می بالیدم .
آنگاه اندوه من مانند سرانجام هر موجود زنده ی دیگری جان سپرد و من تنها ماندم و در اندیشه و تامل تنها شدم.اکنون چون سخن می گویم گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگینی می کند و دیگر کسی از همسایگانم برای گوش دادن به آوازم کنار پنجره نمی آید.و چون در خیابان ها می گردم کسی به من توجه نمی کند و تنها تسلیتی که میابم آن هنگامی است که صداهایی در خواب می شنوم که با حسرت می گویند:
بنگرید! بنگرید! اینجا کسی خفته است که اندوه هایش در گذشته است!
جبران خلیل جبران(دیوانه و خدایان زمینی)
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:35  توسط باران
|
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا !
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 12:58  توسط باران
|
مطلبی دیر گاهی است ذهنم را به خود مشغول کرده است گاهی فراموش می کنم اما دوباره از نو تمام فکرم را فرا می گیرد . دلم می خواهد بدانم سایر آدمها در زندگی خود خدا را چگونه می بینند از نظر آنها خدا چه موجودی است؟ چقدر خدا را صادقانه دوست دارند؟ به چه علتی دوستش دارند؟ آیا دوست داشتن خدا فقط به دلیل این نیست که نیازی از ما بر طرف کند؟ که در هنگام مشکلات یک پشتوانه محکم داشته باشیم؟ آیا ارزش وجودیه خدا فقط همین است؟ آیا این است عشق حقیقی؟ آیا به راستی این یک نوع سود جویی نیست؟ من نمی توانم این گونه عشق ورزیدن را بپذیرم. برای هیچ یک از ما اینگونه عشق دلچسب نیست.من احساس می کنم اکثر ما آدمها فقط به همین دلیل خدا را به ظاهر دوست داریم و این شرم آور است . مگر همه ما وقتی بحث عشق به میان می آید ادعا نمی کنیم باید دوست بداریم بی هیچ توقع و انتظاری!!آیا این امر تنها در عشق زمینی و میان آدمکها صدق می کند؟
درد دلم در این رابطه فراوان است....
کمی بیندیشیم ما چگونه خدا را یافته ایم؟
من نیز از این قاعده مثتثنی نیستم و همین است که مرا کلافه کرده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:24  توسط باران
|